خرید بک لینک

یک مشسکینه داشتیم توی کوچهمان، که هر وقت پیشش مینشستی و میپرسیدی چطوری؟میگفت خوبم فقط هنوز سوج کونه! سوج کونه یعنی میسوزد. این سوختن با آن سوختنی که مثلا با اب داغ و اتش و اینجور چیزها است فرق میکند. دیدی دست ادم که می برد یا به چیز داغی میچسبد بعدش که بی هوا همان قسمت زخمی و زیلی میرود توی ظرف نمک یا چند قطره اب نارنج همین جور بهویی ریخته میشود روی زخم چه دردی دارد؟ انگار یک چیزی توی وجودت را ریز ریز می سوزاند و زهر میشود و میرود توی قلبت . سوج کونه یک همچین دردی است. البته مش سکینه دست و بالش نسوخته بود زخمش هم توی نمک و اب لیمویی فرو نرفته بود.ما از این سوج کونه یک جای دیگری هم استفاده میکنیم. مثلا وقتی باید کاری را انجام میدادیم و وقتمان هدر رفت یا باید حرفی را میزدیم و در ان لحطه نتوانستیم ،یک جور افسوس برایمان میماند، میگوییم "می دل از ان سوج کونه کی.."یعنی دلم از این میسوزد که.. مش سکینه موهایش همیشه حنا بسته بود و زیر دوتا گیس باریکش را با کش جوراب پارازین محکم میبست. زمستان و تابستان روی پیراهن های چیت گلدارش جلیقه مشکی میپوشید که لبه هایش سکههای اویزان داشت. توی جیب جلیقه اش همیشه کله یک کبریت و چپق بیرون زده بود. از قد و بالای جوانیش فقط چند پاره استخوان مانده بود و از قشنگی صورتش دوتا چشم زاغ. مش سکینه صبح تا غروب توی بیجارها کمر خم میکرد تا افتاب روی ان بنشیند و زالو ها از خون تنش بمکند. انگشتهایش هی خیسی گل و لای بیجار را برای کاشتن نشا چنگ میزدند که وقتی افتاب از کمرش سر خورد پشت کوه و زالوها از خون خوردنش ولو شدند توی گل ، انگشتان خشک شده اش را دراز کند سمت دوزار پول. حالا فکر کن یکی از همین روزها مش سکینه پول کارگریش را فرو کرده توی چادر کمرش، همین جور که جای مکیدن زالوها روی پاهای استخوانی اش بنای خاریدن گذاشته ، پاکشان و نالان وارد خانهاش میشود و شوهرش و زنی که مهمان شوهرش بود هول زده و هراسان نگاهش میکنند.مش سکینه زاغ چشمانش خیس که شد،چادر کمرش را باز کرد انداخت سرش،با همان پای گلی و ساق های زالو گاز گرفته ،توی شهر چرخید و چرخید بعد امد توی کوچه ما یک اتاق و ایوان کرایه کرد. روزها کار کرد غروب ها روی کتل جلوی خانهش نشست و هر کس گفت چطوری؟ گفت خوبم فقط هنوز سوج کونه سوج! باور کن هیچ کس هم ندید وقت گفتن این حرف انگشت لرزانش قلب زیر جلیقه ش را نشانه گرفته است.همان سمتی که همیشه سکههایش تندتر میلرزیدند.

برچسب: نویسنده: آرین حبیبی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 14:24

صفحه بندی