خرید بک لینک

میگویند مشجلال فوت کرده است. میوه فروش سر کوچهمان را میگویم. همانی که وقتی در مغازه کوچکش را باز میکردی چشمان قد ماشش لا به لای چروکهای صورتش انگار پوست میترکاند و جوانه میزد. بعد تو میماندی بین انبوهی از گندیدگی بوی پیاز و سیب و پرتقال و لبخندی که هی داشت جان میگرفت تا بپرد،بجهد، بچسبد به جانت.
کرکره های مغازه کوچک مشجلال دیگر بالا نمیرود. توی راهرویی باریکی که میوه ها برایت باز میکردند فقط میتوانستی پنج قدم مستقیم بروی دو قدم به چپ بچرخی دو قدم هم به راست . بر روی دیوارها آینه های پر لک و پیسی آویزان بود که تورا وقت دست چین کردن خیار و نارنگی نشان میداد در حالی که یکی از لکه هایش یا کنار دماغتت می افتاد یا مثل ماه گرفتگی مینشست روی پیشانیت اما شفاف بودند انقدر پر نور بودند که موهای ریز زیر چانهت را علامت جوش مانده روی لپت را نشان بدهند. آینه ها همیشه انعکاسی از مشجلال را در خودشان داشتند. مش جلال در حال سنگ گذاشتن روی ترازو مشجلال در حین برداشت بهترین سیب از توی پلاستیکت،مش جلال در حال جویدن خیار.. من هزار بار گول مش جلال را خورده بودم. هزار بار هم فهمیده بودم سرم را کلاه میگذارند. هزاربار هم دیده بودم که قیمت میوههایش بر حسب مشتریهایش بالا و پایین میشود و برای آنهایی که میوههای بهتری میخریدند و قطعا پول بهتری هم میدادند بیشتر خم میشد ماش چشمانش جوانههای بیشتری میداد. حالا ماش چشمانش رفته زیر خروار خروار خاک. میخواهم دنبال خانهش بگردم. خانوادهش را پیدا کنم. اینه های پر لک و پیس مغازه پدریشان را بخرم. بگویم اخرین بار کنارهمین اینه ها با پدرتان ایستادم به کیک خوردن. بگویم اینهها یادشان است چقدر ان روز ما خوش بودیم لای بوی گندیدگی ها. اینه ها نباید ان روز خندیدن ما را یادشان برود.. ما همراه کیک لک و پیس های انها را هم بلعیده بودیم. باید اینه ها رو بگیرم بیاورم خانه هر روز جلویشان بایستم و خیره شوم به موهای روی چانهام بگویم لعنت به این اینه های خیلی خوبت مش جلال. مش جلال باید ماش چشمانش از خنده بترکد.من خدای گول خوردنهایم. هی گول خوردم هی خودم را گول زدهام.
آدمها نباید همین جور الکی الکی فراموش شوند..

برچسب: نویسنده: آرین حبیبی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 14:24

صفحه بندی