یک وقت هایی نمیخوام بدبخت بودنم را قبول کنم یعنی با تمام توانم می جنگم که در بدترین شرایط هم یک جوری بزنم توی سر خودم و بگویم اووووف چقدر من خوش بختم...
این جور وقتها مثل همین الان با چشمان اشک الود میروم توی پیچ های اینستا..پیچ های که پر از عکس کتاب هستند.. بعد هی قیمت میپرسم.. هی کتاب سفارش میدهم. اخرش با لبخند ادرس پستی ام را برایشان می فرستم . بعد اشک خودم را پاک می کنم که ببین چقد خوشبختی، حالا درسته تنهایی ولی می شینی تو تنهایی هات کتاب های مورد علاقه ت رو میخونی..
دیگر به این بدبختی فکر نمیکنم که پیامک زده ام به فلانی که داری ۱۵۰ تومن بهم قرض بدهی..بعد آن را ریختهام به حساب مردی که قرار است کتابها را برایم پست کند. مردی که بین هر دو جمله میگوید خانوم خوش بحالتون مشخصه اهل کتاب هستین ها، کسی که این وقت شب بیاد دایرکت برا سفارش کتاب .. بعضی وقتها به زور خودم را میچپانم میان آدمهای خوشبخت..بی خیال این اشک ها و قرض ها...
برچسب: خوشبختی,
نویسنده: آرین حبیبی
تاريخ: چهارشنبه
10 آبان
1396 ساعت: 14:36