خرید بک لینک

یک عروسک هم داشتم که انگار توی کارخانه دچار کچلی شده بود و وقتی از خوب شدنش قطع امید کرده بودند، همانطور بیمو و بیابرو و بیمژه فرستاده بودندش بازار. تمام کودکیام صرف غصه خوردن و پنهان کردن این عروسک از چشم دوستانم گذشت. اعتراض که میکردم مادرم میگفت: مگر کور بودی؟ مگر دنبالت کرده بودند وقت خریدن؟ و من عروسک کچلم را بغل میکردم و اشک میریختم. برای سر بیمویش. برای علاقهای که با تمام زشت بودنش در دلم وجود داشت. هیچ وقت نشد عروسکم را ببرم توی کوچه و کنار عروسکهای دوستانم بنشانمش. یا پز بدهم و بگویم: عروسکم را ببینید! انصافا چیزی برای دیدن نداشت جز یک چشم شیشهای براق که میشد تمام خودت را درونش ببینی.

همیشه توی تنهاییهایمان در حال دوخت و دوز بودم. برایش لباسهای رنگی و دامنهای پف پفی میدوختم که هیچ کدام به کله کچلش نمیآمد. انگار میخواستم مخفی کردنش را جوری جبران کنم. او هم مرا دوست داشت. از صبور بودنش مشخص بود. حتی یک روز با لبهای شتریاش اجازه داد کلهاش را بشکافم و علت کچلیش را بفهمم. بعد با سوزن لحاف دوزی تکههای کاموا را به سرش وصل کنم. در تمام مدتی که مشغول کاشتن مو کاموایی بر سرش بودم؛ لبخند میزد. هنوز دارمش. صورتش ترک برداشته، نصف چشم چپش شکسته، ماتیک روی لبش پریده. اما هنوز در کمد را که باز میکنم، به من لبخند میزند.

بعدها یک کفش هم خریدم که صدای دمپایی حمام را میداد! کفشم از بس قشنگ و شیک بود تا چند وقت دلم نمیآمد بپوشمش. فقط هر وقتی نشان این و آن میدادمش میپرسیدم قشنگه؟ آنها هم میگفتند: عجب سلیقهای داری لعنتی! و من قند توی دلم آب میشد از برق نگاه مشتاقشان. یک روز به مهمانی با کلاسی دعوت شدم و پوشیدمش. تمام شب مهمانی را فقط گوشهای نشستم با حسرت به کفشهایی نگاه کردم که نصف شیکی کفشم را نداشتند. اما آنقدر فهمیده بودند که صدای لخ و لخ دمپایی نمیدادند و فقط تقتق میکردند. راستش وقت انتخاب کفش مدام یاد و خاطره عروسکم توی سرم وول میخورد. گفتم کفشی بخرم که عقدههای بچگی را -منظورم همان توی چشم نبودن عروسکم بین عروسکهای دیگر- با آن بپوشانم. تمام حواسم به ظاهرش بود و ندیدم داخلش از جنس خوبی دوخته نشده و وقت راه رفتن انگار پای پر از کف صابونت را فرو کردهای درونش و هی چپ و راست میشوی.

آدمهای مثل کفشم زیاد هستند. زیبا هستند، شیکند، دوست داشتنیاند. تمام وقت خودت را، دلت را، صرف به دست آوردنش میکنی، شبها برای داشتنش رویا میبافی و وقتی سرنوشت تو را میگذارد کنارش، وقتی دوشادوشش راه میروی، میبینی نمیتوانی دوستشان داشته باشی. یعنی یک چیزهایی ازشان میبینی، یک حرفایی ازشان میشنوی که نمیتوانی در کنارشان لبخند بزنی. هی معذبی، بیقراری، پایت میگوید برو اما دلت چنگ انداخته جایی و نمیگذارد از کنارش تکان بخوری. این جور آدمها به درد دلت نمیخورند، فقط برای پز دادن خوبند. برای در آوردن چشم و چال این و آن. البته آن هم تا زمانی که کسی پی به مزخرف بودنشان نبرد.

اما آدمهایی مثل عروسکم کم هستند. شاید دور و برمان تک و توک باشند کسانی که در هر شرایط خوبند. حتی زمانی که میبینند ما از ترس تحقیر، آنها را از چشم دیگران مخفی میکنیم و میفهمند دوست نداریم کسی بداند دوستشان داریم، باز خوب میمانند، به پای کوته فکریهایمان میسوزند و لبخند میزنند. میگذارند آنها را به همان شکلی که دلمان میخواهد در بیاوریم. آنها برای خوشحالی دلمان موهایشان را بلند یا کوتاه میکنند. شلوارهای تنگ و گشاد میپوشند. سیدیهای سنتی چند سالهشان را توی کمد میگذارند و همراه ما رپ گوش میدهند. با آن که بعدش از دوپس دوپسش سر دردهای شدید میشوند! و مدام میگذارند هی وصله پیلهشان بزنیم به آنچه که توی سرمان است. اما ما باز چشممان میدود سمت آدمهایی که فقط قشنگند و بلد نیستند حس قشنگی بهت بدهند. آدمهایی که با هیکل قشنگ با چشم و ابروی قشنگ، هی رد درد و زخم توی دلت، روی روحت حک میکنند.

میخواهم بگویم آدمهایی که مثل کفشم شیکند و نمیشود مسیر کوتاهی را هم با آنها همسفر بود و هم کلام شد. آدمهایی را که به درد آدم اضافه میکنند را بگذاریم پشت در دلمان. مثل من که توی یک شب بارانی کفش خیلی شیکم را پرت کردم توی سطل زباله کنار خیابان. حتی برای پز دادن هم نگهش نداشتم. من میگویم جا را برای آدمهایی که صبورانه مهربانی میکنند باز کنیم. از توی گنجه ذهنمان، از توی یواشکیهایمان درش بیاوریم. به همه نشان بدهیم، قبل از اینکه سوی چشمشان کم شود و لبخندشان ترک بردارد رو به رویشان بنشینیم بگوییم دوستشان داریم! اصلا تصور لبخندی که بعد شنیدن این حرف پاشیده میشود رویت، حال آدم را جا میآورد!

برچسب: نویسنده: آرین حبیبی تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت: 14:36

صفحه بندی