خرید بک لینک

دارم از این شهر میروم،نگو خداحافظ

میخواهم از این شهر بروم.چند مشت دریا،یک وجب جنگل،دو جرعه هوای شرجی گیلان را بر میدارم و توی ساک دستی کوچکی که تبلیغ جوراب واریس رویش چاپ شده، میریزم و سلانه سلانه خیابان های مرطوب شهرم را تمام میکنم. بعد نزدیکی خروجی شهر برمیگردم به آدمهای دور و نزدیکم نگاه میکنم.ساک دستی را بالا میگیرم ، تکانش میدهم و باد خودش را خرچ خرچ میکوبد به جوراب واریسی که سد راهش شده است.

چمدان نمی خواهم.چمدان ها بهانه برگشتن هستند.کسی که قصد برگشتن ندارد..کسی که دارد میرود که برود، دارد میرود که تمام کند خودش را و تمام آنچه را که بود، چمدان نمیخواهد..چمدان یکی از وسیله هایی است که یادت می آورد اهل اینجا که آمدی نیستی .هر روز از یک گوشه اتاقت زل می زند بهت که تو اینجا چه میکنی؟بلند شو حرکت کن!.اینکه بروی و بروی و یه گوشه از دنیا بنشینی و چمدانت را باز کنی و ازش هی خاطره بریزی بیرون ..دلت را هوایی میکند که برگردی که دسته اش را بگیری و باز بیایی انجایی که جان داده بودی تا بروی.

از این شهر میروم.دو مشت از دریا را میگذارم لب طاقچه.جنگل را میکارم توی گلدان .هوای شرجی گیلان را هر صبح به خودم اسپری میکنم. بعد مینشینم یک گوشه از غربت و تا سفیدی موهایم از رفتن و دل کندن های با چمدان قصه می نویسم .از چمدان هایی که گاهی تمام زندگیت را توی خودش جا میدهند.از چمدان هایی که وقتی می خواهی برگردی زیپ دهانشان را باز میکنند و میگویند :ببین تمام زندگیت همین جاس..همین چند تار مو..همین البوم ورق ورق شده ،همین لباس هایی که کمی عطر یاد دیگران را میدهد هنوز.دیگر کجا می خواهی بروی؟تو که تمام زندگیت درون من است!آن وقت تو با چند دست لباس در دست زل می زنی به چمدانی که بی موقع زیپ دهانش باز شده.شاید هم به موقع!

بعضی از چمدان ها بی رحمند .تمام انچه را که در خود جای دادند را یک روزی که پر از دلتنگی های مزمن هستی توی سرت میکوبند . بدون چمدان از این شهر میروم.تا یادم نماند دلیلی برای برگشتنم نیست تا فکر کنم هنوز جایی خیلی دور کمی از زندگیم باقی مانده که هنوز هستند آدمهایی که برایشان دست تکان نداده ام ..برایم دست تکان نداده اند.و نگاه هایی که خودم را به خاطرشان میان مشتی دریا و جرعه ای هوای خیس به شعر نکشانده ام!و نگاه هایی که به خاطرشان می شود این جاده ها را برگشت!!!

+به نام خدای سفر

++آمدم از عشق بگویم

نبودی

واژه ها اشک شدند

برچسب: میروم,نگو,خداحافظ, نویسنده: آرین حبیبی تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت: 14:36

صفحه بندی