خرید بک لینک

ببخشید آقا داروخونه کجاست؟!!

1.خودکار و دفترچه یادداشت
2.یک بسته قرص خواب
3.زنگ زدن به عمه
4.چهار..چهار..چهار.
می دانی من نباید شاعر می شدم.نباید می رفتم از کتابخانه، کتاب امانت میگرفتم و از ترس بی خواب شدن بابا، تا صبح زیر نور تیر برقی که، از گوشه پرده به اتاقم سرک میکشید، کتاب میخواندم.من باید زن خانه داری میشدم و تمام شب را فکر میکردم با دو تا گوجه و سه تا سیب زمینی ریز و چهار قاشق روغن، چه چیزی میتوانم برای نهار فردا بپزم.باید زن خانه داری میشدم که کلی بچه دور و برش وول میخوردند و آنقدر تمام روز را با آنها سرو کله میزدم ،که شب با مغزی باد کرده و فکی درد گرفته ،سرم که به بالشت میرسید، خواب میرفتم و دیگر وقت نمیکردم با دیدن سوسکی که زیر کمد در می آید، ساعتها قصه بافی کنم و فکر کنم لابد ماده سوسکی است که با شوهرش حرفش شده..یا شاید مچ شوهر سوسکش را با یک سوسک دیگر گرفته و اعتراضم که کرده شوهرش با تیپا انداختشش بیرون..آن وقت دلم برایش بسوزد .بغضم اشک شود و گوشه پتویم را بالا بدهم، بگویم:بیا اینجا سوسکم..ول کن اون بی لایقتو!بعد تا صبح به درد دل هایش گوش بدهم، به بی خانمانی اش.به این که ارزو دارد یک سوراخ دستشویی از خودش داشته باشد ،دلش میخواد یک روز با بچه هایش برود توی یک لوله فاضلاب که به خارج وصل است!
میدانی من می توانستم مثل خیلی از زنها باشم..مثل خیلی هایشان چشم بدوزم به ویترین های پر طلا.با لمس پارچه ها بفهمم جنسشان خوب است یا نه.برای انتخاب مدل لباس و پرده ساعتها توی اینترنت سرچ کنم.توی مهمانی ها وقت چای خوردن جوری فنجان را کج بگیرم که ساخت کشورش را هم ببینم.هی به دوستانم پیام بدهم:فردا مهمون دارم .شام چی بپزم هم ارزون بیفته برام ،هم به چشمشون بیاد؟
همه اینا را میشد باشم.یعنی قبل از اینکه تو را در کتاب فروشی سر میدان ببینم قرار بود همین ها شوم.تازه صبحش ترشی انداختن را از مادرم یاد گرفته بودم و قرار بود تابستان بروم کلاس خیاطی. اما تابستان آن سال تمام عصرهایش توی کتابفروشی که تو را دیده بودم کتاب نگاه میکردم و کتاب می خریدم..فقط هم از همان قفسه ای کتاب برداشتم که تو آن روز داشتی بر می داشتی." ادبیات"
میدانی من باید زن خانه داری میشدم که، سالی یک بار میرود جلوی دکه روزنامه فروشی، تا روزنامه های باطله بخرد برای پاک کردن شیشه ها.باید سبزی خرد کردنم تندتراز کتاب خواندنم میشد .باید آنقدر ترس از دیر رسیدن و بد اخلاقی های شوهرم داشتم که وقت نمیکردم، به صورت تک تک آدمهای توی خیابان نگاه کنم و ازلا به لای آدم های کتابفروشی ها ،دلم با دیدن یکی شکل تو هزار بار نلرزد.شاید اگر مثل زن همسایه مان میشدم و کلی بچه هم داشتم همین چهارشنبه سوری وقتی ترقه توی دست بچه زبان نفهمم میترکید با دیدن انگشتان سوخته اش آنقدر میترسیدم که می دویدم توی کوچه به بازوی اولین رهگذر چنگ می انداختم و با گریه میگفتم:آقا ..آقا داروخونه کجاست؟
آنوقت شاید آن رهگذر تو بودی..آنوقت چه لذتی داشت بی سواد بودنم..چه لذتی داشت کتاب نخواندنم..شعر ندانستنم..اصلا میرفتم تک تک انگشتان سوخته بچه سرتقم را می بوسیدم!!
هنوز هم می گویم نباید شعر بافتن را بلد میشدم.اگر این مغز بیمارم داستان گفتنش خوب نبود..حالا بعد از خواندن یک کتاب،وسط نوشتن لیست کارهای فردایش یک دفعه هوس نمیکرد فکر کند اگر در یک نگاه عاشق میشد و دیگر نمی دیدش ،چه میشد
4.توی کارتون گذاشتن تمام کتاب های شعر و رمان های عاشقانه
5.تمرین یک دست خرد کردن پیاز!

برچسب: داروخونه, نویسنده: آرین حبیبی تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت: 14:36

صفحه بندی